|
خدایا میدونم که منو تنها نمیزاری.
|
|
|
|
||||
|
من دیگه آپ نمیکنم
خداحافظ
+
نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط سینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ای خدا
حالا برم سازمان سنجشو آتیش بزنم... من رتبه ام خیلی خوب بوده هم بومی زدم هم غیر بومی هم کوفت هم زهر مار نمیدونم چرا من مردود شدم! این کلمه مردود که دیدم نزدیک بود سکته کنم داشتم دیوونه میشدم!!! من اعتراض زدم ولی فکر نمیکنم تاثیری داشته باشته حالا هی ۵۰ تومنی ها رو نگاه میکنم جیگرم آتیش میگیره...نه که عکس دانشگاه داره!!! ولی یه رشته دیگه قبول شدم که نمیدونم برم نرم...
+
نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط سینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
آقا بعده هزار سال اومدم وبلاگو باز کردم دیدم همه جا رو خاک گرفته عنکبوتا از در و دیوار میرن بالا چندتا از کامنتها رو که موریانه خورده بود باید بتکونمش!!! کنکور تموم...انتخاب رشته تموم...منتظریم ببینیم اول مهر کجا قراره بریم. مرسی از همه که کامنت دادین کلی حال کردم خوندمشون. یه چیزی بگم بخندید: مدل جدید طرح امنیت اجتماعی: شنبه ۱۱:۳۰ صبح داشتم تو خیابون میرفتم. یه یارو از این یقه آخوندیا و لباس رو شلوار و ریش و تشکیلات... یه قرآن و یه رساله امام هم زده زیر بغل.جلو بچه محلامون(!!!) جلو منو گرفته که خانوم شما چرا چادر سرت نیست. من داشتم از تعجب شاخ در میاوردم! فکر کنم تازه از جلسه مسجد اومده بود جو گیر شده بود. یه شر و ورایی میگفت...شما اگه از هر مرجعی تقلید میکنید میگه چادر حجاب برتره...خواهر شما اگه چادر بزنی از نگاه نا محرم مصون میمونی... من چیزی نگفتم فقط خندیدم تو دلم که این طرح هم بهانه ای شده برای اونایی که به اسم اسلام هر غلطی میخوان بکنن. و گرنه از من بدتر زیاده که مانتو می پوشن هزار ادای دیگه هم دارن.
+
نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط سینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بعضی وقتها یکی یه حرفی میزنه که خودش اصلا نمیدونه چقدر طرف مقابلو اذیت میکنه
این چند روزه یه اتفاق خیلی بدی افتاده که من واقعا ناراحتم دوست ندارم بزرگ بشم...اصلا بزرگ شدن خوب نیست دوست ندارم برم بیرون...بمونم تو خونه کپک بزنم بهتر از اینه که اعصابم داغون شه! چقدر بچه بودن خوبه هیشکی کارت نداره...راحتی...ولی الان دیگه نه. تا بچه بودم دوست داشتم زود بزرگ شم فکر میکردم خبریه بین آدم بزرگا خوبه حالا نه قیافه دارم نه تیپ دارم نه اخلاق دارم وضعم اینه!!! اگه از اوناش بودم دیگه چی میشد!!! خدا رحم کرده!!! بعضیام که دیگه ول کن ماجرا نیستن چپ میرن راس میان این بدبختی رو میکوبونن تو سر ما اگه میشد همشونو خفه میکردم خصوصا باعث بانیه اصلیو ولی چه کنم که باید آبرو داری کرد
+
نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط سینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در فکر بابام چه میگذرد؟
خدا چرا این بچه اینجوری شده؟ این که اینجوری نبوده! من خیلی نگرانشم نمیدونه داره با خودش و ما چی کتر میکنه.من مطمینم داره اشتباه میکنه. می ترسم وقتی بفهمه اشتباه میکنه که دیگه خیلی دیر باشه. روزی رو میبینم که این بچه زندگیش تباه شده و دیگه اون روز پشیمونی سودی نداره. کاش اون روز من دیگه زنده نباشم تا اون همه بدبختیه این بچه رو نبینم. من صلاحشو میخوام.من خوبی و خوشبختیشو میخوام.ولی اون نمیخواد به حرف من گوش بده. خدایا چطوری بهش بگم دوستش دارم؟ در فکر مامانم چه می گذرد؟ آخه آدم به مامانش دروغ میگه؟!این بچه فکر کرده نمیدونم وقتی خونه نیستم چیکار میکنه! من مادرم.خیلی چیزا هست که من متوجه میشم اما به روی خودم نمیارم.! آه...دیگه نمیدونم باهاش چیکار کنم؟!نمیدونم چرا این بچه چشماشو رو همه چی بسته و داره میره تو راهی که از اول آخرش معلومه.میدونم سرش به سنگ میخوره. خدایا چطوری بهش بگم دوستش دارم؟ در فکر خودم چه می گذرد؟ خدایا با این که نمیدونم کارم درسته یا غلط اما دوست دارم آخرش خوب تموم بشه. نمیدونم آدم خوبی ام یا بد.نمیدونم کدوم کار درسته کدوم غلط .نمیدونم حق میگم یا ناحق. نمیدونم راست میگم یا دروغ.گیج شدم. مبارزه شروع شده و من منتظر طوفانم...طوفان. اما میدونم که خیلی مامان-بابا رو دوست دارم. خدایا چطوری بهشون بگم دوستشون دارم؟
+
نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 8:24 قبل از ظهر توسط سینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وقتی زمین نبودنت را فریاد می زند
و آسمان هم برایت وقت ندارد. وقتی حرف زدن با گل شمعدانی بی فایده است و دانه یادش رفته کی لبخند بزند. وقتی ساحل آبی دریا را بهانه میگیرد تو تازه میفهمی که این همه وقت دریا بیهوده امواج پاکش را به ساحل هدیه میداده است. آنجاست که دیگر ماندن نماندن است و گرچه تو نمیگذاری کنجشکها اشکهایت را بچینند اما دست آخر سردی خاک افتادنشان را میبلعد و تو نمیدانی مالیات عقب افتاده ی خنده هایت را با کدام دلخوشی بپردازی... .
+
نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط سینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وقتی برای اولین بار به مامان بابام گفتم که قضیه چیه و میخوام
چیکار کنم... به من گفتن اصلا امکان نداره و اینا همش دروغ و سیاه بازیه، اصلا عملی وجود نداره، این کار حرامه و ... دوستام میگفتن: خدا تو رو بخاطر پوشیدن لباس مردونه لعنت میکنه بابام میگفت: برات متاسفم که داری عمرتو هدر میدی... مامانم میگفت: با این کارات جات ته جهنمه بیچاره... و خواهرم مسخرم کرد... من نمیتونستم و نمیدونستم که چه خاکی تو سرم بریزم فکر میکردم که حتما خدا منو میندازه تو جهنم و هرگز بخشایشی شامل حالم نخواهد شد. فکر میکردم کارام گناهان نابخشودنیه و این در حالی بود که نمیتونستم مثل دخترا باشم...سعی هم کردم نه که نکردم ولی نشد که بشه... در این اوضاع سگی به یه چیزی برخوردم که به من آرامشی داد که هیچ وقت یادم نمیره... به یه آیه تو قرآن برخوردم که درباره ی آفرینش بود. درباره ی فطرت. .......ولا تبدیل لخلق الله بخشی از آیه ۳۰ از سوره مبارکه روم ترجمه: ........و آفرینش خدا تغییرناپذیر است. اولش فکر کردم که حرف اونا درست دراومده و خداوند از اساس این موضوعو نقض کرده اما با مراجعه به تفسیر دیدم که نه....! این خودش یه دلیله...!!! البته این برداشت منه ها....! این آیه اشاره داره به این که خداوند توحید رو در فطرت انسان ها قرار داده و فطرت هم تغییر ناپذییره من این آیه رو به زندگیه خودم بسط دادم. به این ترتیب که خداوند هرچی رو که از ازل در وجود من قرار داده تغییر ناپذیره مثل مرد بودن. اما در این آیه اشاره به تغییرناپذیر بودن ظاهر خلقت نمیشه و ما میتونیم این رو در طبیعت تحقیق کنیم برای مثال آب همیشه آبه ولی گاهی مایعه گاهی یخه و گاهی بخاره. در واقع حالتش عوض میشه اما همیشه از ترکیب هیدروژن و اکسیژن بوجود میاد و ماهیتش تا قیام قیامت آب میمونه. بد نیست بدونیم که فطرت در اصل از ماده ی فطر (بر وزن بذر) به معنی شکافتن از طول است و در این گونه موارد به معنیه خلقت به کار میرود گویی به هنگام آفرینش موجودات پرده عدم شکافته میشود و آنها آشکار میشوند( تفسیر نمونه/ناصر مکارم شیرازی) پس من یاد گرفتم که چیزی رو که خداوند از ازل در وجود من قرار داده نمیتونم عوض کنم اما ظاهر خودمو که در واقع ظاهر خلقت خداوند هستش رو میتونم عوض کنم و خدا این اجازه رو به من داده. در اون لحظه انگار دنیا رو به من دادن... شاید اصلا هدف خدا از این بخش از آیه اینی نبود که من فکر میکنم ولی من با کمک همین آیه یکی از بزرگترین مشکلاتمو حل کردم و خدا به من کمک کرد که بتونم از اون برزخ بیام بیرون... فکر کردم شاید شما هم مثل من همچین مشکلی رو داشته باشید و دنبال راه حلش باشید...
+
نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط سینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
درست وقتی فکر میکنی همه چی داره خوب میشه یکی میاد با یه حرف
همه چی رو آتیش میزنه... چرا مردم اینقدر تو کار هم فوضولی میکنن؟ چرا باید کاری کنن که تو خجالت بکشی؟ چرا باید کاری کنن که عزیزترین کست بخاطر این که پیش تو میشینه خجالت بکشه. گریه بکنه.... چرا ما آدما وقتهای آزادمونو باید به مسخره کرذن هم بگذرونیم؟؟؟ چرا اشک همدیگرو در میاریم؟ من نمیدونم چرا؟.......
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط سینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
کاش یه روزی شما اینو بخونی.
شما هرچی گفتید من گفتم باشه.... گفتید باید بری این مدرسه... رفتم.... گفتید باید این مدل کفشو بپوشی... پوشیدم.... گفتید باید درس بخونی... درس خوندم... گفتید باید تو کنکور رتبه بیاری....با تمام وجودم دارم بخاطرش تلاش میکنم..... گفتید این دوستت خوب نیست.یاهاش نرو...ولش کردم گفتید احساستو نادیده بگیر ..روحتو زندانی کن...اصلا وجودتو زنجیر کن......گفتم باشه. هرچی شما بگبد. هزارتا فرمایش کردید ...هرچی رو تونستم انجام دادم. چرا؟ بخاطر این که شما راضی باشید. فقط و فقط بخاطرشما... اما شما چی کار کردید...؟ محکم زدید تو گوشم چون لباسامو از روی تخت جمع نکردم و مامان ناراخت شد.... شخصیتمو و وجودمو زیر پاهاتون خورد کردید...منو نمی دیدید که بخاطر شما زندگی میکنم... سرم داد زدید... بهم ناسزا گفتید....مثل یه ... مثل یه.......... پرتم کردید اون دور دورا که منو نبینید...من نمیگم که خودم همچین چیز تعریفی ای بودم ...میدونم...میدونم...بچه ی بدی هستم...کارامو نمیپسندید...از خیلی از رفتار ها و برخوردام خوشتون نمیاد.... ولی اگه هم کاری کردم از قصد نبوده...به خدا از قصد نبوده به علی از قصد نبوده ...... من نمیگم که ازتون گله دارم ...نه اصلا ..من راضیم.. هر کاری هم بگید میکنم... به خدا من دوستون دارم...هم شما رو هم مامانو .....همه رو همهتونو دوست دارم. بخاطر شما هر کاری میکنم. هر کاری که شما رو خوشخال کنه. ولی به خدا بعضی چیزا دست
من نیست. آخه من هم آدمم یا نه؟(نه!!!!!) الان هم میگم: اگه کاری کردم که دوست نداشتین....اگه ناراحتتون کردم ..معذرت میخوام.... خواهش میکنم منو ببخشید. قول میدم که دیگه تکرار نشه. قول میدم که خودمو اصلاح کنم. فقط منو ببخشید بابا ....منو ببخشید ....آخه بابا من که بجز تو و مامان کسی رو ندارم تو این دنیا..... خدایا یه کاری کن بابام منو ببخشه...خدایا.........
+
نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط سینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز میخوام از جهنمی ترین اوقات زندگیم بگم. از وقتهایی که از خودم حالم به هم میخواره. واقعا میگم حالم به هم میخوره. توی آیینه که به خودم نگاه میکنم دوست دارم خودمو تیکه پاره کنم. نفرت رو با تمام سلولهای بدنم حس میکنم. هر 28 روز یه بار یه سلوله جهنمی باعث میشه که 14 روز بعدش من به مدت یه هفته شکنجه بشم.. از خودم و همه دنیا بدم میاد. کنترلی روی اعصابم ندارم. در این جور مواقع معمول ترین فکرم مــــــــرگه. هر چه قدر هم که به خودم امید بدم دیگه توی این موقع ها اصلا فایده ای نداره. دل درد شدیدی که با تمام وجودم مواظبم کسی نفهمه که چه رنجی میکشم. اما رنگ زرد چهرم، اعصاب خوردم و عرق سردم در 100% مواقع رسوام میکنه. برای همین خودمو از همه پنهون میکنم. در ساعات اولیه ی طوفان ، تصویرهای بدی میبینم. خودمو میبینم که کارای وحشتناکی با خودم میکنم. شاید بهتر باشه نگم چه کارایی چون واقعا جنون آمیزند. انگار که این جسم مال من نیست. راستی راستی مال منه؟؟؟؟؟؟ کی میدونه؟؟؟؟؟؟؟؟
خودم زیاد مطمین نیستم.......
شاید 5 یا 6 ساعت باید درد بکشم و خودمو کنترل کنم که بالا نیارم ولی در اکثر مواقع این کار خیلی مشکله. تمام سیستمه گوارشیم میریزه بهم. توی اون یه هفته ، اندازه ی ده سال پیر میشم. نور چشمام می پره. جدی میگم!!!!!!!!!!!! از بوی خون رودهام به هم میپیچه و میخوام تمامیه درونم رو بالا بیارم. شاید درد جسمی اصلا تاثیری روی روند زندگیم نداشته باشه ، اما درد روحی و شکنجه ی درونی واقعا عذابم میده. چیزی درون مغزم مدام بهم یاد آوری میکنه که : " سینا تو یه زنی." در این جور مواقعه که آدم موهبت داشتن قلب رو درک میکنه. چون قلبم با تمام سلولهاش فریاد میزنه : "سینا یه مرد واقعیه. اون از ازل یه مرد واقعی بود. " ( منظورم از این جملات آخر این بود که اگر چه من از نظر عقلی و منطقی و چه میدونم ظاهریو هزار چیز دیگه زن هستم اما این قلب و احساس منه که ثابت میکنه من مرد هستم. فقط خواستم یه کم ادبی بشه که آرایه بکار بردم. همین...)
+
نوشته شده در یکشنبه 17 تیر1386ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط سینا
|
|
|||||
|
|||||