|
خدایا میدونم که منو تنها نمیزاری.
|
|
|
|
||||
|
شب يلداي همه آسموني امشب شب يلداس. چه حالي ميده. تا صبح بموني بيدار.وووووووووو... تخمه ، هندونه ، باقلوا ،شيريني ، ...... من ميميرم واسه اين چيزا
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط سینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نمي دونم عاشق شدي يا نه؟ ولي من عاشقم اما عشقي كه ميدونم هرگز بهش نميرسم . چون من يه بيمار TS هستم و اون يه فرشته اس . نمي دونم من لياقطشو دارم؟ آخه كدوم دختري حاضر ميشه با من عروسي كنه؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط سینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پيش از آن كه با خبر شوي، لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود اي دريغ و حسرت هميشگي، ناگهان چقدر زود دير مي شود قيصر... بقّال از من پرسيد: چند من خربزه مي خواهي؟ من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند؟ سهراب
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط سینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
و من به دنيا سلام كردم... روزي را كه به دنيا آمدم را به خاطر ندارم، ولي فكر كنم پنج شنبه بود . بوي
بهار همه جا را گرفته بود و با ماه رمضان در آميخته بود .
آنروز همه خوشحال بودند.
از كودكيم چيز زيادي به خاطر ندارم فقط ميدانم كه همه به من ميگفتند كه تو
پسر بوده اي و اشتباهي دختر شده اي .من اين را باور كردم و هميشه ميگفتم :
اگه يه اشتباه تو خلقت شده باشه اون منم.
نمي دونم چرا اينجوري مي گفتند شايد چون مثل دختراي ديگه لوس نبودم يا
از چيزي نمي ترسيدم يا اينكه به سر و وضعم اهميت نمي دادم يا هزار تا چيز ديگه
رفتم مدرسه . تو مدرسه از نظر درسي معمولا مشكلي نداشتم و معدلم هميشه خوب بود.
هميشه بين دوستام بهترين ها انتخاب مي كردم(واي چه پر توقع بودم با اون سن
كمم) توابتدايي دوست خاص نداشتم هميشه رييس بودم . رهبر بودم و بازي هاي
جديد رو اختراع و رهبري مي كردم. ميتونم بگم امپراطوري داشتم.هر كي تو
صورتم واي ميستاد مي زدمش. از دوستام كولي مفتي مي گرفتم. هرگز گريه
نميكردم(دروغ نگم يكي دو بار هم تومدرسه كريه كردم ولي بيشتر اگه ميخواستم
تو خونه يا تو تنهايي خودم// معمولا نمي ذاشتم كسي گريمو ببينه)
من اون موقع كه كوچيك بودم خيلي با احساس بودم نمي دونم چي شد يه
هويي اينقدر بد شدم. بد كه نه خيلي تغيير كردم . شايد چون بزرگ شدم و
نگاهم نسبت به دنيا عوض شد
ابتدايي اصلا مشكلي نبود من خوب بودم فقط گاهي با دوستام مشكل پيدا
ميكردم اونم دليلش فقط بچگي بود و اين كه من يه پسر بودم همين(واي چه قدر ساده!)
بذاريد يه خاطره تعريف كنم
يه بار دوم ابتدايي بودم از يكي از دوستام خوشم نمي اومد زدم دختر مردمو
كبود كردم .بازوشو سياه كردم. دو روز بعد ناظم پيجم كرد ، نرفتم .زنگ
تفريح دوستم و مامانشو، ناظم اومدن خفتمو گرفتن .ناظم يه چكي آورد تو
صورتم وگفت: ديگه نبايد كسي رو بزنم بعد هم 1 نمره از انضباطم كم كرد
منم كه رفتم توكلاس خفت دوستم چسبيدم كه چرا رفته به ننه اش گفته؟
گريه كرد ، گفت: به خدا من نگفتم خودش ديدش جالب بود نه..............!
روز ها از پي هم گذشت و من رفتم مدرسه ي راهنمايي از همه ي دوستاي
دوران ابتداييم جدا شدم و رفتم توي مدرسه اي كه هر بچه اي آرزوشه كه
اون جا درس بخونه.
همون روز اول براي خودم يه دوست پيدا كردم بعد هم با بقيه رفيق شدم.
خوب يادمه شديدا با بحران بلوغ مواجه بودم و مي خواستم كه هر طور شده
از شر بلوغ و مصيبتهاي بلوغ خلاص بشم. ولي همه ميدونن كه امكان نداره!
از دوران ابتداييم هم بدتر شدم هميشه در دفتر مدرسه باهام كار داشتن يا
كسي رو زده بودم يا به كسي فحش داده بودم يا گل هاي مدرسه رو به اسم
علف هرز از ريشه در آورده بودم(كه واقعا هم به نظر خودم علف هرز هستن)
و يا چند تا پروانه و ملخو له كرده بودم يا انداخته بودمشون به دخترا
بيشتر از هميشه شرور بودم خيلي پرخاش گر و پرخاش جو بودم درسم هم تا
حدودي افت داشت.كه هم به دليل بحران هايي بود كه درونش قرار داشتم
هم به خاطر تغيير پايه و اين حرفا.
اون موقع ها همه دوستام از من مي ترسيدن .بعضي از دوستام هنوز هم كه
هنوزه از من مي ترسن.
دو سال(سال اول و دوم راهنمايي) به همين منوال گذشت سال سوم ديگه واقعا مدرسه رفتن برام غير قابل تحمل شد . سعي كردم خودمو تو درسام غرق
كنم تا متوجه نشم كه چه اتفاقي داره برام مي افته. هميشه تنها بودم . با كسي
ارتباط بر قرار نمي كردم . همه به من ميگفتن كه خيلي تغيير كردي. فكر كن
اون آدم شر بد اخلاق حالا كاملا آروم شده بود و البته تنها . زنگ هاي تفريح
توكلاس مي نشستم و به يه نقطه خيره مي شدم
تو خونه بدتر. مي رفتم تو اتاق ، زير تختم هي گريه مي كردم ميگفتم خدايا
منو مرد كن .من ميخوام مرد باشم. شبا همش گريه مي كردم و از خدا
ميخواستم صبح كه پا شدم يه مرد باشم اما صبح كه ميشد............
بودم به معناي واقعي كلمه.....
شدیدا از زندگي نا اميد شده بودم از همه دوستاي مدرسه ام بدم ميومد . نمي
تونستم باهاشون كنار بيام. با خودشون طرز فكرشون ،خلاصه همه چيشون
ميشه گفت در تاريكي مطلق بودم............
نااميدي ،تنهايي، و هزار و يك دليل ديگه باعث شدن كه من خودمو بكشم
بله يه اقدام به خودكشي جانانه درون كارنامه ام دارم(برو حال كن!)
يه بار تصميم خودمو گرفتم و گفتم كه من بايد به اين زندگي نكبت پايان بدم.
وبعد هم داااام..... خودمو كشتم به همين راحتي!
رفتم سر يخچال نگاه كردم. ديدم، از يه سري از قرص ها كه بيشتر داريم
برداشتمشون.
نكته اش اينه كه نميدونستم اون ده، دوازده، چهارده تا قرص رو چگونه
بندازم بالا كه خدا خوشش بياد؟
منم يه پارچ آب گذاشتم بغل دستم هي يه قرص مي خوردم يه قلپ آب
روش....
بعد ار خوردن مقاديري قرص كه نمي دونستم حتي چه نوع قرصي هستن،
رفتم و روي تختم دراز كشيدم تا زمان مرگم فرا برسه
هي موندم ،هي موندم،چيزي نبود كه بميرم نزديك يه ساعت موندم منتظر،
بعد يواش يواش حس كردم پشيمونم كه خودمو كشتم . به خودم گفتم واي
ديگه من مردم، نه من نمي خوام بميرم،ولي ديگه كاري از دست هيچ كس
ساخته نيست.
همين طوري كه هي با خودم حرف مي زدم بابام اومد گفت: بيا دوتا فيلم توپ
از اين بزن بزني ها آوردم بشين ببين من هم نشستم به ديدن. اصلا يادم رفت
كه خود كشي كردم
ولي خداييش اون روز كه خود كشي كردم اندازه كل عمرم براي خودم گريه
كردم.
روز بعد هم رفتم مدرسه باز هم هيچ خبري از نشونه اي مبني بر اين كه من
خودكشي كردم ظاهر نشد كه نشد ولي درست بعد از ظهرش ...واي... نگو يه
دل دردي گرفتم تمام رودهام به هم ميپيچيد ميدونستم اگه برم دكتر مي
فهمه .مادر گفت: بيا بريم دكتر. گفتم: نه بابا نمي خواد خودش خوب ميشه
ولش كن.تا يه هفته نبات جوشم هي به راه بود مردم و زنده شدم تا خوب
شدم. نباتي شدم ، اينقدر كه نبات خوردم.
اين بود داستان خودكشي من......
رفتم دبيرستان . احساس مي كردم كه يه دفعه بزرگ شدم. نگاه من به زندگي
كاملا عوض شده بود. ديگه كاملا با وضعيتم آشنا بودم . ميدونستم چه مرگمه
چون چند بار تو روز نامه و مجله دربارش خوندم و تحقيق هم كردم.
اول دبيرستان بودم و شش ماه از سال گذشته بود كه با احساس جديدي آشنا
شدم. بــــــــــــــله! من عاشق يكي از دانش آموز هاي جديد
كلاس شدم كه مثل يه فرشته زيبا بود. واي نمي دوني چه حس قشنگي
بود........
من عاشق قيافش شدم .بعد هم باهاش رفيق شدم . اما درست يه سال و نيم بعد
ولش كردم.(پايان دوم دبيرستان)
چرا؟
چون اون جوري نبود كه من مي خواستم مابا هم تفاهم نداشتيم!
در اون زمان من با خودم لج كردم وبلايي سر خودم آوردم كه هنوز هم كه
هنوزه از يادآوري اون كارهام خجالت ميكشم . من از خودم، از جسمي كه
مسيولش بودم،خوب مراقبت نكردم و افتادم تو يه لجنزاري كه ديگه هيچ كس
جز خدا و خودم نمي تونست بهم كمك كنه........
تابستان همين امسال روي خودم كار كردم تا بلكه بتونم از توي اون
لجنزاری كه براي خودم درست كردم بيام بيرون و البته به لطف و قوه ي
الهی تونستم در پايان ماه مبارك رمضان درست در شب احيا با يه عزم راسخ به
جنگش برم و البته شكستش بدم.......هي من يه بار عشق رو تجربه كرده بودم اما عشقي كه بهتر بگم زود گذر و بي خود
بود . در واقع مي تونم بگم اصلا عشق نبود.هوس بود (من فقط عاشق قيافه ي
طرفم شده بودم) هنوز هم كه هنوزه دوستش دارم ولي نه به معناي عشق
واقعي . نمي دونم منظورمو متوجه مي شي يا نه؟
امسال من دوباره مزه ي عشق رو چشيدم. اما نه عشقي كه از سر هوس و قيافه
و زيبايي و از اين جور چيز ها باشه بلكه يه عشق پاك و آسموني .
اون دختر باز هم از همكلاسي هاي من هستش. من خيلي دوسش دارم.
ولي نمي خوام باهاش عروسي كنم، چون مي دونم لياقت بهتر از منو داره.
اون مهربان ترين، فهميده ترين، پاك ترين، نجيب ترين، مودب ترين، آسموني
ترين، خوش اخلاق ترين و و و و و و و ..............
هزاران صفت خوب ديگه داره كه اگه بخوام همشو الان بگم مختون هنگ مي
كنه!
من از تجربه ي اولم در عاشقي درس گرفتم، كه نبايد به ظاهر آدم ها اهميت
داد بلكه اين باطن آدم هاست كه مهمه.(مثل خودم)
من در طول زندگي اندكم با درد هاي زيادي روبه رو شدم و با همشون هم
جنگيدم و ميجنگم و خواهم جنگيد...تازماني كه زنده ام و نفس مي كشم تلاش
ميكنم تا به اون چيزي كه بايد باشم برسم. خداوند در اين راه صعب العبور منو
كمك ميكنه. خدا بزرگترين پشتوانه ي من در طول زندگيم است.
من از زماني كه خودمو شناخنم اون چيزي كه مي خواستم نبودم. اما من تلاش
مي كنم كه بالاخره يه روزي خورشيد تو زندگي من هم طلوع كنه.
من تجربه كردم. من چيزهايي رو تجربه كردم كه شايد كسي در طول
زندگيش حتي يه بار هم براش پيش نياد كه بخواد حتي بهش فكر بكنه. اما اين
من بودم كه به تنهايي از پس همه چيز اومدم. حالا من به آينده ي روشني
اميد وارم كه از دور طنين صداشو مي شنوم. چون به اين نتيجه رسيدم كه خدا
داره منو مورد امتحان قرار مي ده و من اميدوارم كه از اين امتحان سر بلند
بيرون بيام.
منو دعا كن........................................
خدايا ما تنها تو رو داريم و تنها اميدمون به تو هستش
ما رو فراموش نكن.
بهار خواهد آمد............
صبر.....صبر..... صبر.....
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط سینا
|
|
|||||
|
|||||