|
خدایا میدونم که منو تنها نمیزاری.
|
|
|
|
||||
|
کاش یه روزی شما اینو بخونی.
شما هرچی گفتید من گفتم باشه.... گفتید باید بری این مدرسه... رفتم.... گفتید باید این مدل کفشو بپوشی... پوشیدم.... گفتید باید درس بخونی... درس خوندم... گفتید باید تو کنکور رتبه بیاری....با تمام وجودم دارم بخاطرش تلاش میکنم..... گفتید این دوستت خوب نیست.یاهاش نرو...ولش کردم گفتید احساستو نادیده بگیر ..روحتو زندانی کن...اصلا وجودتو زنجیر کن......گفتم باشه. هرچی شما بگبد. هزارتا فرمایش کردید ...هرچی رو تونستم انجام دادم. چرا؟ بخاطر این که شما راضی باشید. فقط و فقط بخاطرشما... اما شما چی کار کردید...؟ محکم زدید تو گوشم چون لباسامو از روی تخت جمع نکردم و مامان ناراخت شد.... شخصیتمو و وجودمو زیر پاهاتون خورد کردید...منو نمی دیدید که بخاطر شما زندگی میکنم... سرم داد زدید... بهم ناسزا گفتید....مثل یه ... مثل یه.......... پرتم کردید اون دور دورا که منو نبینید...من نمیگم که خودم همچین چیز تعریفی ای بودم ...میدونم...میدونم...بچه ی بدی هستم...کارامو نمیپسندید...از خیلی از رفتار ها و برخوردام خوشتون نمیاد.... ولی اگه هم کاری کردم از قصد نبوده...به خدا از قصد نبوده به علی از قصد نبوده ...... من نمیگم که ازتون گله دارم ...نه اصلا ..من راضیم.. هر کاری هم بگید میکنم... به خدا من دوستون دارم...هم شما رو هم مامانو .....همه رو همهتونو دوست دارم. بخاطر شما هر کاری میکنم. هر کاری که شما رو خوشخال کنه. ولی به خدا بعضی چیزا دست
من نیست. آخه من هم آدمم یا نه؟(نه!!!!!) الان هم میگم: اگه کاری کردم که دوست نداشتین....اگه ناراحتتون کردم ..معذرت میخوام.... خواهش میکنم منو ببخشید. قول میدم که دیگه تکرار نشه. قول میدم که خودمو اصلاح کنم. فقط منو ببخشید بابا ....منو ببخشید ....آخه بابا من که بجز تو و مامان کسی رو ندارم تو این دنیا..... خدایا یه کاری کن بابام منو ببخشه...خدایا.........
+
نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط سینا
|
|
|||||
|
|||||