|
خدایا میدونم که منو تنها نمیزاری.
|
|
|
|
||||
|
در فکر بابام چه میگذرد؟
خدا چرا این بچه اینجوری شده؟ این که اینجوری نبوده! من خیلی نگرانشم نمیدونه داره با خودش و ما چی کتر میکنه.من مطمینم داره اشتباه میکنه. می ترسم وقتی بفهمه اشتباه میکنه که دیگه خیلی دیر باشه. روزی رو میبینم که این بچه زندگیش تباه شده و دیگه اون روز پشیمونی سودی نداره. کاش اون روز من دیگه زنده نباشم تا اون همه بدبختیه این بچه رو نبینم. من صلاحشو میخوام.من خوبی و خوشبختیشو میخوام.ولی اون نمیخواد به حرف من گوش بده. خدایا چطوری بهش بگم دوستش دارم؟ در فکر مامانم چه می گذرد؟ آخه آدم به مامانش دروغ میگه؟!این بچه فکر کرده نمیدونم وقتی خونه نیستم چیکار میکنه! من مادرم.خیلی چیزا هست که من متوجه میشم اما به روی خودم نمیارم.! آه...دیگه نمیدونم باهاش چیکار کنم؟!نمیدونم چرا این بچه چشماشو رو همه چی بسته و داره میره تو راهی که از اول آخرش معلومه.میدونم سرش به سنگ میخوره. خدایا چطوری بهش بگم دوستش دارم؟ در فکر خودم چه می گذرد؟ خدایا با این که نمیدونم کارم درسته یا غلط اما دوست دارم آخرش خوب تموم بشه. نمیدونم آدم خوبی ام یا بد.نمیدونم کدوم کار درسته کدوم غلط .نمیدونم حق میگم یا ناحق. نمیدونم راست میگم یا دروغ.گیج شدم. مبارزه شروع شده و من منتظر طوفانم...طوفان. اما میدونم که خیلی مامان-بابا رو دوست دارم. خدایا چطوری بهشون بگم دوستشون دارم؟
+
نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 8:24 قبل از ظهر توسط سینا
|
|
|||||
|
|||||